![]() |
![]() |
|
| به نام خالق رویاهای سبز و آرزوهای آبی |
|
مطلب طولانی شد اما خوشحال میشم تا آخرش بخونین...
خدا... رجب....رجب...رجب... عجب ماهي...عجب روزايي... نميدونم از كدوميك از اين 15 روزي كه گذشته بگم...فقط ميگم كه ديوونم كرد اين روزهاي رجب... طوفاني شروع شد...طوفاني...يه ميلاد و يه شهادت...و اون شب جمعه قشنگ...شب آرزوها... روز شهادت امام هادي(ع) بود كه بدجوري دلم شكسته بود و فقط يه توسل كافي بود تا منو به اون چيزي كه ميخواستم برسونه..و عجب باب الحوائجايي داريم...و بعد هم ايام البيض... خيلي قشنگه كه بري تو خونه خدا سه روز بشيني و فقط اونو ببيني و فقط با اون حرف بزني.اونم چه سه روزي... روز اول...علي... و روز سوم...زينب... و اونجا يه چيزايي تو ذهنم شنا ميكرد كه مجبورم ميكرد بنويسم: - خدا: خدايا دارم حس ميكنم تو را، كه اينجايي.در پاكي و صفاي قلب اين دختر 12 ساله كه روبرويم نشسته!!!در لبخند روي لبهاي تك تك اينايي كه اينجان و در معصوميتشان هنگام خواب...خدايا تو را ميبينم كه اينجايي. خدايا مرا غرق حضورت كن...بيا كه بيابان وجودم در عطش باران قدومت نشسته است..و ميدانم كه اينجايي...خدايا قلبم را بيتاب محبتت كن كه سخت تو را ميخواهم...سخت... تو را ميخوانم به زيباترين نامت...به نامي كه ابراهيم تو را خواند و آتش گلستان شد،به نامي كه موسي تو را خواند و با تو سخن گفت،به نامي كه عيسي تو را خواند و مرده حيات يافت،به نامي كه محمد(ص) تو را خواند و به معراج رفت ،به نامي كه علي(ع) در نيمه شبهاي تاريك نخلستانهاي غريب تو را خواند،به نامي كه فاطمه(س) با صورت كبود و كمر شكسته تو را خواند،به نامي كه حسن(ع) تورا خواند و هنگاميكه تكه هاي جگرش را در تشت مي ديد،به نامي كه حسين(ع) تو را بر سر نيزه خواند.... تو را ميخوانم...مي خوانم...مرا درياب ...دوستت دارم خدايم...دوستت دارم... با تو چه بگويم؟به نامهايت كه مينگرم غرق شعف مي شوم و به خود مي بالم..آري تو خداي مني...خداي من... خداي مهرباني كه با من است در هر نبضم و هميشه اميدوار به بازگشت من... و من كي ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مخلوقي ناسپاس كه هيچگاه بنده نشد... اي خداوند نجواهاي شبانه،اي خداوند ضجه هاي عاشقانه،اي خداوند تنهاييهاي بزرگ،اي خداوند چشمان گريان،اي شنواي( العفو)هاي نيمه هاي شب... 12رجب...22:15
- به نام خداي علي... 13 رجب... علي... روزي كه تو آمدي... آري تو امدي ...براي آمدنت كعبه شكافت...براي آمدنت آسيه و ساره و مريم به زمين آمدند...و تو آمدي...و خدا بر تو نام نهاد...علي... تو آمدي تا اولين امت محمد باشي...تو آمدي تا خيبر و احد تا قيامت وامدار نام تو باشند...تو آمدي تا فاطمه تنها نباشد(و فاطمه آمد تا تو تنها نباشي)...تو آمدي تا غدير با تو نام گيرد...تو آمدي...تو آمدي كه مظلوميت معنا گيرد...تو آمدي تا چاههاي مدينه و كوفه براي شبهايشان مونسي داشته باشند...تو آمدي تا سكوت نخلستانهاي كوفه را درهم بشكني...تو آمدي...تو آمدي...تو آمدي... و به پاس آمدنت چه كرديم؟؟؟؟؟؟؟؟ما كوچكاني كه بزرگيت روح پستمان را سخت مي فشرد.... پيامبر كه رفت از ياد برديم عهدمان را...و تو را غريب وار در خانه نشانديم...در خانه اي را به آتش كشيديم كه جبرئيل امين براي ورود به آن اذن ميخواست...و با صبعيت تمام صورت زهرايت را نيلي كرديم...و تو را ....شير خدا را....دست بسته از ميان كوجه هاي مدينه برديم... ما با تو كاري كرديم كه فاطمه را شبانه به خاك بسپاري...و تو را تنها كرديم...تنهاي تنها... ما چه كرديم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ما در برابر تو كه قرآن ناطقي قرآن بر نيزه برديم..... و يك كار ديگر هم كرديم...ما تو را رستگار كرديم.... ما با تو اين چنين كرديم...سالها مي گذرد...اما تويي مظهر مظلوميت...علي جان...با من سخن بگو...با من بگو از مهر بانيت و نامهرباني ما....با من بگو از غربتت... علي جان...امروز ميلاد توست اما من بغض مي كنم....به حرمت بزرگيت...بزرگيت كه حال در گذر قرن ها هنوز ما را به حيرت وا مي دارد...علي جان ما را ببخش كه تو را نشناخته ايم آنچنان كه هستي... 13رجب ...4:25صبح
- 15رجب...زينب... از تو چه بگويم اي زينت علي...اي مادر مصيبت...اي كه صبر در برابرت سجده كرد...اي بانو... از چه بگويم؟؟؟؟؟؟؟ از دختري 6-5 ساله كه ميخ هاي آهني در خانه را غرق خون مادر ديد؟ از همان دختر كه بدنبال پيكر مادر دويد؟يا از دختري كه فرق شكافته پدر راديد؟ يا با تو بگويم از خواهري كه تكه هاي جگر برادرش را در تشت ديد...يا از همان خواهر كه پيكر همان برادر را بوسه گاه باران نيزه ديد...يا با تو بگويم از كربلا... كربلايي كه با نام تو نام ميگيرد...آه كربلا...تو بگو كه بر زينب چه گذشت... زينبي كه بر محمل آمده بود و عباسي داشت تا محافظش باشد حال اينچنين در غل و زنجير مي برندش...زينبي كه دستهاي بريده عباسش را بر زمين ديد....زينبي كه طفل شش ماهه را غرق خون ديد...زينبي كه تنهايي برادر را ديد...زينبي كه سر بي تن حسينش را بر نيزه ديد....زينبي كه بر رگهاي بريده حسينش بوسه زد...زينبي كه صورت نيلي و كبود رقيه را ديد...زينبي كه امامش را ،پسر برادرش را در ميان خيمه هاي آتش ديد....زينبي كه خارجي خواندنش...زينبي كه سر برادر را در تشت طلا ديد...زينبي كه چوب خيزران بر دندان حسين ديد.................واي...واي...واي خداي من....
و اين رجب مرا ديوانه مي كند...ديوانه... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 4:37 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خدا...خدا...خدا...
او با ماست ...همواره با ماست...نزدیکتر از آنچه تصور می کنیم.(نحن اقرب من حبل الورید) از او دور می شویم اما باز منتظر ما می ماند تا به سویش باز گردیم...و او باز مهربانانه ما را می پذیرد... او بی شک بهترین است...بهترین... دوستت دارم ای دوست داشتنی ترین... |
| پیوندهای روزانه |
|
پرسمان خبرگزاری آفتاب رسم انتظار رهپویان وصال پردیس من آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
رز سفید انتظارفرج پرچين راز دانلود ستون آزاد(طنز و کاریکاتور) اشراق نور(سایت یکی از اساتیدمون) بچه مثبت سكوت دل صراط منير منتظر آنچه در ضمير توست تجلي عشق حرفهاي خودماني |
|
RSS
|