تبليغاتX
ترنم باران
به نام خالق رویاهای سبز و آرزوهای آبی

شعبان ...خرامان خرامان آمد و به نيمه رسيد...نيمه...و ناخودآگاه در خلائ تاريك وجودم درخشش يك نام...مهدي....

مهدي جان...نه تنها شعبان و نيمه اش كه هر روز روز توست...روزهايي كه تنها به حرمت حضور تو به شب مي رسند...خورشيد هر روز براي تو طلوع ميكند و ماه براي آمدنش دليلي چون بودن تو را بهانه مي كند...اي هستي همه هستي...مهدي...

اما...ما...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ روزگار غريبي است..خيابانهاي ذهن مه آلود و ابري و حجم عظيمي از ناگفته ها در پس نقابهاي دست ساز آدمها مستور...ديدن اشك چشمان كودكان عراق و افغانستان و فلسطين عادت هر شبمان شده و چه وقيحانه تنها تعداد كشتگان بي گناه را به ياد مي سپاريم و ديگر هيچ... و انسانيت را كه با دلهاي سنگيمان گلاويز شده از ياد برده ايم و چه فاتحانه ساغدوش شيطان شده ايم!!!

لحظه لحظه عمرم را براي هيچ مي دوم...نفس كم مي آورم...عمر دونده خوبي است...چون قطعه اي از پازل دنيا در آن محو مي شوم...اما...نه...اميد...روي ديوار اتاق تنهايي ام نامي قاب شده كه بند بند وجود زميني ام را بالي براي پريدن مي بخشد...نام تو...مهدي...

آري مولا جان...در ميان رخوت خاكستري درونم تنها يك پنجره نوراني...ياد تو... اماما..نامت سنگين است و دستان شرم سرم را به زير مي افكند...اما باز يادت مرا جسور ميكند و در قنوت نمازم خودخواهانه مي خوانم:" اللهم عجل لوليك الفرج واجعلنا من خير اعوانه و انصاره " .

مولا..بيا...مي دانم كه براي آمدنت هيچ نكرده ام...مي دانم هنوز خيابانهاي دلم را به يمن حضورت آب پاشي نكرده ام و هنوز كوچه هاي خاطرم تاريكند چراغاني نشده اند و غبار گناه بر در و ديوار جا خوش كرده...اما بيا...

فقط مي دانم طاق نصرتي به بلنداي قامت محبتم به تو بر سر در ورودي قلبم بسته ام و مي دانم كه ديري است كه از اين طاق گذر كرده اي...و گرنه چيست كه مرا با شنيدن نامت هوايي مي كند...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مي خواهم كوتاه بگويم اما نميدانم چه حكايت عجيبي است كه نام و يادت چنان سرمستم مي كند كه سلول سلول بدنم و خون رگهايم بر پيكره نحيف قلمم فرود مي آيد...

مولا جان...آقا...اي وعده محقق الهي..اي همه معناي لطافت ياس و زيبايي نرگس...اي سينه ات قرارگاه درخشش يازده ستاره...

هل اليك يا بن احمد سبيل فتلقي؟؟ هل يتصل يومنا منك بغده فنحظي؟؟ متي نرد مناهلك الرويه فنروي؟؟ متي ننتفع من عذب مائك فقد طال الصدي؟؟؟

مولا جان!!! سخت است بر من كه همه را ببينم و تو را نبينم و هيچ صدايي از تو نشنوم...سخت است آقا...سخت...

دوست دارم بچه بشم و با تمام صداقت كودكي فرياد بزنم: خيلي دوستت دارم...بيا كه دلم برات تنگه...تنگ...

"اللهم عجل لوليك الفرج"

براي كوتاه شدن اين شب فراق صلوات...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:44  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خدا...خدا...خدا...
او با ماست ...همواره با ماست...نزدیکتر از آنچه تصور می کنیم.(نحن اقرب من حبل الورید)

از او دور می شویم اما باز منتظر ما می ماند تا به سویش باز گردیم...و او باز مهربانانه ما را می پذیرد...
او بی شک بهترین است...بهترین...
دوستت دارم ای دوست داشتنی ترین...

پیوندهای روزانه
پرسمان
خبرگزاری آفتاب
رسم انتظار
رهپویان وصال
پردیس من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
رز سفید
انتظارفرج
پرچين راز
دانلود
ستون آزاد(طنز و کاریکاتور)
اشراق نور(سایت یکی از اساتیدمون)
بچه مثبت
سكوت دل
صراط منير
منتظر
آنچه در ضمير توست
تجلي عشق
حرفهاي خودماني
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM