تبليغاتX
ترنم باران
به نام خالق رویاهای سبز و آرزوهای آبی

شعبان ...خرامان خرامان آمد و به نيمه رسيد...نيمه...و ناخودآگاه در خلائ تاريك وجودم درخشش يك نام...مهدي....

مهدي جان...نه تنها شعبان و نيمه اش كه هر روز روز توست...روزهايي كه تنها به حرمت حضور تو به شب مي رسند...خورشيد هر روز براي تو طلوع ميكند و ماه براي آمدنش دليلي چون بودن تو را بهانه مي كند...اي هستي همه هستي...مهدي...

اما...ما...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ روزگار غريبي است..خيابانهاي ذهن مه آلود و ابري و حجم عظيمي از ناگفته ها در پس نقابهاي دست ساز آدمها مستور...ديدن اشك چشمان كودكان عراق و افغانستان و فلسطين عادت هر شبمان شده و چه وقيحانه تنها تعداد كشتگان بي گناه را به ياد مي سپاريم و ديگر هيچ... و انسانيت را كه با دلهاي سنگيمان گلاويز شده از ياد برده ايم و چه فاتحانه ساغدوش شيطان شده ايم!!!

لحظه لحظه عمرم را براي هيچ مي دوم...نفس كم مي آورم...عمر دونده خوبي است...چون قطعه اي از پازل دنيا در آن محو مي شوم...اما...نه...اميد...روي ديوار اتاق تنهايي ام نامي قاب شده كه بند بند وجود زميني ام را بالي براي پريدن مي بخشد...نام تو...مهدي...

آري مولا جان...در ميان رخوت خاكستري درونم تنها يك پنجره نوراني...ياد تو... اماما..نامت سنگين است و دستان شرم سرم را به زير مي افكند...اما باز يادت مرا جسور ميكند و در قنوت نمازم خودخواهانه مي خوانم:" اللهم عجل لوليك الفرج واجعلنا من خير اعوانه و انصاره " .

مولا..بيا...مي دانم كه براي آمدنت هيچ نكرده ام...مي دانم هنوز خيابانهاي دلم را به يمن حضورت آب پاشي نكرده ام و هنوز كوچه هاي خاطرم تاريكند چراغاني نشده اند و غبار گناه بر در و ديوار جا خوش كرده...اما بيا...

فقط مي دانم طاق نصرتي به بلنداي قامت محبتم به تو بر سر در ورودي قلبم بسته ام و مي دانم كه ديري است كه از اين طاق گذر كرده اي...و گرنه چيست كه مرا با شنيدن نامت هوايي مي كند...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مي خواهم كوتاه بگويم اما نميدانم چه حكايت عجيبي است كه نام و يادت چنان سرمستم مي كند كه سلول سلول بدنم و خون رگهايم بر پيكره نحيف قلمم فرود مي آيد...

مولا جان...آقا...اي وعده محقق الهي..اي همه معناي لطافت ياس و زيبايي نرگس...اي سينه ات قرارگاه درخشش يازده ستاره...

هل اليك يا بن احمد سبيل فتلقي؟؟ هل يتصل يومنا منك بغده فنحظي؟؟ متي نرد مناهلك الرويه فنروي؟؟ متي ننتفع من عذب مائك فقد طال الصدي؟؟؟

مولا جان!!! سخت است بر من كه همه را ببينم و تو را نبينم و هيچ صدايي از تو نشنوم...سخت است آقا...سخت...

دوست دارم بچه بشم و با تمام صداقت كودكي فرياد بزنم: خيلي دوستت دارم...بيا كه دلم برات تنگه...تنگ...

"اللهم عجل لوليك الفرج"

براي كوتاه شدن اين شب فراق صلوات...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:44  توسط سارا | 
 

 

خدا...

 

27 رجب رسيد...عيد مبعث...و آغازي بر اسلام بدون پايان...و محمد...

 

اخيرا كتابي با عنوان " نيايش هاي پيامبر " رو ورق مي زدم...و چقدر زيبا بود نجواهاي پيامبر با خدايش...بي شك او حبيب خداست...حبيب...

 

      شمار آيه هاي قرآني كه مربوط به دعا و نيايش و عرض نياز به پيشگاه پروردگار است چيزي نزديك به سيصد آيه يعني حدود يك بيستم آيات قرآن است.اما اين بخش از آموزه هاي قرآني از ياد رفته است. در دعاهاي پيامبر و ائمه معصوم ما نكات برجسته اي نهفته است كه با تفكر در آنها مي توان به کلیدهای بزرگی دست یافت.

 

    نكاتي كه من در اين نيايش ها ديدم اولا فزوني بيش از اندازه ترس پيامبر از ساحت اقدس خداوند است. ثانيا نكاتي كه بسيار آموزنده است بخصوص براي زمامداران جامعه.   و ثالثا  بيان شيوه صحیح دعا كردن در پيشگاه خداوند...

قسمتهايي از اين نيايش ها رو نوشتم تا شما هم در لذت بردن از اونا با من همراه باشين...

 

خداوندا !

    دوست داشتني ترين چيز را در نزد من، محبت خود گردان

    و ترسناك ترين چيز را در نزد من، بيم از خودت.

    نيازهاي دنيوي را به شوق ديدارت، از من فرو بريز

    و آنجا كه چشم دنيا گرايان رت به بهره هاي دنيوي، روشن مي كني،

    چشم مرا به پرستش خود روشن كن.

 

 

سپاس همه آن خدايي را كه مرا از خوابگاهم بر انگيخت

هر چند اگر مي خواست آن را تا روز رستاخيز

خوابگاه ابدي من مي كرد.

 

"سپاس همه آن خدايي را كه شب و روز را پياپي هم آورد

براي آن كس كه آهنگ آن دارد تا خداي را ياد كند، يا سپاس بگزارد.

 

سپاس همه آن خدايي را كه شب جامه اي بر اندام ما كرد

و خواب را ، مايه آرامش

و روز را ، عرصه خيزش.

هيچ خدايي جز تو نيست

پاكي تو راست

به راستي كه من از ستمكاران بودم."

 

 

...

دکتر محمود مهدوی دامغانی

ترجمه : کمال الدین غراب   

 

و محمد اینگونه نیایش می کرد...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 7:9  توسط سارا | 
مطلب طولانی شد اما خوشحال میشم تا آخرش بخونین...

 

خدا...

   رجب....رجب...رجب...

عجب ماهي...عجب روزايي...

نميدونم از كدوميك از اين  15 روزي كه گذشته بگم...فقط ميگم كه ديوونم كرد اين روزهاي رجب...

طوفاني شروع شد...طوفاني...يه ميلاد و يه شهادت...و اون شب جمعه قشنگ...شب آرزوها...

روز شهادت امام هادي(ع) بود كه بدجوري دلم شكسته بود و فقط يه توسل كافي بود تا منو به اون چيزي كه ميخواستم برسونه..و عجب باب الحوائجايي داريم...و بعد هم ايام البيض...

 

 

 

خيلي قشنگه كه بري تو خونه خدا سه روز بشيني و فقط اونو ببيني و فقط با اون حرف بزني.اونم چه سه روزي...

روز اول...علي...                                            و                                روز سوم...زينب...

 

و اونجا يه چيزايي تو ذهنم شنا ميكرد كه مجبورم ميكرد بنويسم:

 

 

- خدا:

خدايا دارم حس ميكنم تو را، كه اينجايي.در پاكي و صفاي قلب اين دختر 12 ساله كه روبرويم نشسته!!!در لبخند روي لبهاي تك تك اينايي كه اينجان و در معصوميتشان هنگام خواب...خدايا تو را ميبينم كه اينجايي.

    خدايا مرا غرق حضورت كن...بيا كه بيابان وجودم در عطش باران قدومت نشسته است..و ميدانم كه اينجايي...خدايا قلبم را بيتاب محبتت كن كه سخت تو را ميخواهم...سخت...

   تو را ميخوانم به زيباترين نامت...به نامي كه ابراهيم تو را خواند و آتش گلستان شد،به نامي كه موسي تو را خواند و با تو سخن گفت،به نامي كه عيسي تو را خواند و مرده  حيات يافت،به نامي كه محمد(ص) تو را خواند و به معراج رفت ،به نامي كه علي(ع) در نيمه شبهاي تاريك نخلستانهاي غريب تو را خواند،به نامي كه فاطمه(س) با صورت كبود و كمر شكسته تو را خواند،به نامي كه حسن(ع) تورا خواند و هنگاميكه تكه هاي جگرش را در تشت مي ديد،به نامي كه حسين(ع) تو را بر سر نيزه خواند....

تو را ميخوانم...مي خوانم...مرا درياب ...دوستت دارم خدايم...دوستت دارم...

با تو چه بگويم؟به نامهايت كه مينگرم غرق شعف مي شوم و به خود مي بالم..آري تو خداي مني...خداي من...

خداي مهرباني كه با من است در هر نبضم و هميشه اميدوار به بازگشت من...

و من كي ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مخلوقي ناسپاس كه هيچگاه بنده نشد...

اي خداوند نجواهاي شبانه،اي خداوند ضجه هاي عاشقانه،اي خداوند تنهاييهاي بزرگ،اي خداوند چشمان گريان،اي شنواي( العفو)هاي نيمه هاي شب...

12رجب...22:15

 يا هو...

 

- به نام خداي علي...

13 رجب... علي...

 روزي كه تو آمدي...

آري تو امدي ...براي آمدنت كعبه شكافت...براي آمدنت آسيه و ساره و مريم به زمين آمدند...و تو آمدي...و خدا بر تو نام نهاد...علي...

تو آمدي تا اولين امت محمد باشي...تو آمدي تا خيبر و احد تا قيامت وامدار نام تو باشند...تو آمدي تا فاطمه تنها نباشد(و فاطمه آمد تا تو تنها نباشي)...تو آمدي تا غدير با تو نام گيرد...تو آمدي...تو آمدي كه مظلوميت معنا گيرد...تو آمدي تا چاههاي مدينه و كوفه براي شبهايشان مونسي داشته باشند...تو آمدي تا سكوت نخلستانهاي كوفه را درهم بشكني...تو آمدي...تو آمدي...تو آمدي...

و به پاس آمدنت چه كرديم؟؟؟؟؟؟؟؟ما كوچكاني كه بزرگيت روح پستمان را سخت مي فشرد....

پيامبر كه رفت از ياد برديم عهدمان را...و تو را غريب وار در خانه نشانديم...در خانه اي را به آتش كشيديم كه جبرئيل امين براي ورود به آن اذن ميخواست...و با صبعيت تمام صورت زهرايت را نيلي كرديم...و تو را ....شير خدا را....دست بسته از ميان كوجه هاي مدينه برديم...

  ما با تو كاري كرديم كه فاطمه را شبانه به خاك بسپاري...و تو را تنها كرديم...تنهاي تنها...

ما چه كرديم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ما در برابر تو كه قرآن ناطقي قرآن بر نيزه برديم.....

 

و يك كار ديگر هم كرديم...ما تو را رستگار كرديم....

 

ما با تو اين چنين كرديم...سالها مي گذرد...اما تويي مظهر مظلوميت...علي جان...با من سخن بگو...با من بگو از مهر بانيت و نامهرباني ما....با من بگو از غربتت...

 

علي جان...امروز ميلاد توست اما من بغض مي كنم....به حرمت بزرگيت...بزرگيت كه حال در گذر قرن ها هنوز ما را به حيرت وا مي دارد...علي جان ما را ببخش كه تو را نشناخته ايم آنچنان كه هستي...

13رجب ...4:25صبح

 

علي و ديگر هيچ... 

 

- 15رجب...زينب...

   از تو چه بگويم اي زينت علي...اي مادر مصيبت...اي كه صبر در برابرت سجده كرد...اي بانو...

از چه بگويم؟؟؟؟؟؟؟

از دختري 6-5 ساله كه ميخ هاي آهني در خانه را غرق خون مادر ديد؟ از همان دختر كه بدنبال پيكر مادر دويد؟يا از دختري كه فرق شكافته پدر راديد؟ يا با تو بگويم از خواهري كه تكه هاي جگر برادرش را در تشت ديد...يا از همان خواهر كه پيكر همان برادر را بوسه گاه باران نيزه ديد...يا با تو بگويم از كربلا...

كربلايي كه با نام تو نام ميگيرد...آه كربلا...تو بگو كه بر زينب چه گذشت...

زينبي كه بر محمل آمده بود و عباسي داشت تا محافظش باشد حال اينچنين در غل و زنجير مي برندش...زينبي كه دستهاي بريده عباسش را بر زمين ديد....زينبي كه طفل شش ماهه را غرق خون ديد...زينبي كه تنهايي برادر را ديد...زينبي كه سر بي تن حسينش را بر نيزه ديد....زينبي كه بر رگهاي بريده حسينش بوسه زد...زينبي كه صورت نيلي و كبود رقيه را ديد...زينبي كه امامش را ،پسر برادرش را در ميان خيمه هاي آتش ديد....زينبي كه خارجي خواندنش...زينبي كه سر برادر را در تشت طلا ديد...زينبي كه چوب خيزران بر دندان حسين ديد.................واي...واي...واي خداي من....

 

 

 ۱۵رجب...۱۸:۴۵

و اين رجب مرا ديوانه مي كند...ديوانه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 4:37  توسط سارا | 
 

 

پروردگارا

سه خصلت مرا از اینکه از تو چیزی بخواهم باز می دارد و یک خصلت مرا به درخواست از تو ترغیب می کند.

آن سه عبارت است از :امری که به آن فرمان دادی و من در انجامش کندی کردم  و  کاری که مرا از آن نهی نمودی و به سویش شتافتم  و  نعمتی که به من بخشیدی ولی در شکرگزاریش کوتاهی کردم.

  اما آنچه مرا بر درخواست از تو ترغیب می کند ...احسان...توست.

 

                                                                                                 صحیفه سجادیه  - دعای ۱۲

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 6:57  توسط سارا | 

در ابتدا به آقا صاحب الزمان و همه شما عاشقان ائمه هتک حرمت به آستان مبارک حرمین شریفین در سامرا را تسلیت می گویم..

.آقا جان بیا که قلب تک تک ما را نشانه گرفته اند... بیا و شیعه را از این مظلومیت رها کن...بیا که سخت است تحمل این همه رنج...بیا که همه منتظرند...

 

ای خدای من،ای پروردگار من و سید و مولای من

از کدامین سختیهای امورم به سویت شکایت کنم؟ و از کدامیک به درگاهت بنالم و گریه کنم؟

از دردناکی عذاب آخرت بنالم یا از طول مدت آن بلای سخت زاری کنم؟

پس تو اگر مرا با دشمنانت به انواع عقوبت معذب گردانی و با اهل عذابت همراه کنی و از جمع دوستان و خاصانت جدا سازی، در آن حال گیرم که بر آتش عذاب تو ای خدا و سید و مولای من صبوری کنم،چگونه بر فراق تو صبر توانم کرد؟وگیرم آنکه بر حرارت آتشت شکیبا باشم،چگونه چشم  از لطف و کرمت توانم پوشید؟ یا چگونه در آتش دوزخ آرام گیرم با این امیدواری که به عفوت دارم؟

ای سید و مولای من...

  به راستی سوگند می خورم که اگر مرا با زبان گویا گذاری،من در میان اهل آتش مانند دادخواهان ناله می کنم و بسی فریاد می زنم و مانند آنکه عزیزی گم کرده بر تو زار زار می گریم و به صدای بلند تو را می خوانم که ای یاور اهل ایمان و ای منتهای آرزوی عارفان و ای فریادرس فریادرسان و ای دوست دلهای راستگویان و ای خدای عالمیان....آیا درباره تو ای خدای منزه و ستوده گمان می توان کرد که بشنوی در آتش فریاد بنده مسلمی را که به نافرمانی در دوزخ زندان  شده و سختی عذابت را به کیفر گناه می چشد و میان طبقات جهنم به جرم و عصیان محبوس گردیده و ناله اش با چشم انتظار و امیدواری به رحمت به سوی تو بلند است و به زبان اهل توحید تو را می خواند و به ربوبیت متوسل می شود؟

     پس چگونه در آتش عذابت خواهد ماند در صورتیکه به سابقه حلم نامنتهایت چشم دارد؟ یا چگونه آتش به او الم رساند و حال آنکه به فضل و کرمت امیدوار است ؟یا چگونه شراره های آتش او را بسوزاند با آنکه تو خدای کریم ناله اش را می شنوی و مکانش را در آتش می بینی؟چگونه ماموران تو او را زجر کنند با آنکه به صدای "یا رب" تو را می خواند ...

هیهات که هرگز چنین معروف نباشد و این گمان به فضل تو نرود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:38  توسط سارا | 

بدون اغراق از زيباترين دعاهاست كه بندبند آن حس لذت خاصي  به من القا مي کنه...آره دعاي كميل

 

 

خدايا من كسي را كه گناهانم را ببخشد و بر اعمال زشتم پرده پوشد و كارهاي زشتم را به نيك بدل كند،به جز تو نمي يابم.خدايي جز تو نيست اي ذات پاك و منزه،و ستايش مخصوص توست و من به عصيان بر خود ستم كردم و از ناداني بر نافرماني تو جرات يافتم و دلم آرام و خاطرم آسوده به ايهن بود كه هميشه مرا ياد كردي و بر من لطف و احسان فرمودي.اي خدا،اي مولاي من،چه بسيار كارهاي زشتم را مستور كردي و چه بسيار بلاهاي سخت را از من بگردانيدي و چه بسيار از لغزشها مرا نگاه داشتي و چه بسيار مكروه ها و ناپسندها كه از من دور كردي و چه بسيار ثناي نيكو كه من لايق آن نبودم و تو از من بر زبانها منتشر ساختي.

...

اي خداي من،اي سيد و مولاي من ،آيا باور كنم كه مرا در آتش مي سوزاني با وجود آنكه به توحيد و يكتائيت گرويدم؟ و با آنكه دلم به نور معرفتت روشن گرديد ؟و زبانم به ذكرت گويا شد و در باطنم عقد محبتت استوار گرديد و بعد از آنكه از روي صدق و خضوع و مسكنت به مقام ربوبيت اعتراف كردم؟هيهات كه باور نمي كنم،تو اي خدا از آن كريمتر و بزرگوارتري كه آن كس را كه خود تربيت كرده اي ضايع گذاري و آنرا كه مقام قرب عطا كردي باز دور گرداني و آنرا كه بر در خود پناه دادي از درگاه رحمتت براني و آنرا كه خود كفايت امرش نموده و در حقش مهربان بوده اي باز به دست عقوبتش بسپاري و اي كاش اي خداي من و سيد من  مي دانستم كه آيا تو آتش قهر و عذابت را مسلط مي كني بر آن رخسارها كه در پيشگاه عظمتت سر به سجده عبوديت نهاده اند؟يا بر آن زبانها كه از روي دستي ناطق به توحيد تو و گويا به سپاس تواند؟يا بر آن دلها كه از روي صدق و يقين به خدايي تو معترفند؟يا بر آن جانها كه از علم و معرفت در پيشگاه جلالت خاضع و خاشعند؟يا بر آن جوارحي كه مشتاقانه به مكانهاي عبادت و جايگاه طاعتت مي شتابند و به اعتقاد كامل از درگاه كرمت آمرزش مي طلبند؟ و هيچكس به تو اين گمان نمي برد و چنين خبري از تو اي خداي با فضل و كرم به ما بندگان نرسيده است...

 

و اما زيباترين:"اي كه نامت دواي دردمندان و يادت شفاي بيماران است و طاعتت بي نياز از هرچه در جهان ،ترحم نما به جان كسي كه سرمايه اش اميد به تو و اسلحه اش گريه است.

 

 

ادامه دارد 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 7:14  توسط سارا | 
به بعضی قسمتهای برخی دعاها که نگاه میکنی ناخوداگاه غرق شور و اشتیاق میشی و از خوندن اون قسمت لذت میبری...میخوام توی چندتا پست آینده در این مورد بنویسم...یعنی قسمتهایی از دعاها که به نظر من زیباترین قسمتهای اون دعان.

و امروز از دعای صباح میگم:

"خداوندا به عظمت خودت در جویبار دلم نهال چشمه های خشوع را بنشان

 خدایا از بیم خودت از گوشه های چشم من چشمه ها و قطرات اشک را روان کن

  خدایا سبک عقلی و بدخوییهای مرا به مهارهای قناعت مودب کن

   .....

   خدایا با دست امیدم در رحمتت را کوبیدم و به سوی تو فرار کردم در حالیکه از آرزوهایی که از حد گذشته است به تو پناهنده ام و انگشتان محبتم را به گوشه های عنایتت آویختم،پس چشم پوشی کن خدایا از گناهان و خطاهایی که فراهم کرده ام و از افتادنم به وادی هلاکت مسامحه کن زیرا که تو آقا و مولا و تکیه گاه و مایه امیدم هستی و تو نهایت خواسته و آرزویم هستی در دنیا و عقبی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 11:11  توسط سارا | 

به مناسبت روز جهاني ماما

  امروز روز تازه ايست.روزي كه سپاس از عمق قلبها بر مي خيزد و مي كوشد تا راه خود را بيابد و بر زبان آيد.مي خواهم از تو بگويم ، از تو كه فروزنده عشقي،از تو كه مادر مهري، از تو كه همواره با راز خلقت آدمي عجين شده اي و همواره شكفتن نو غنچه هاي اميد را نظاره گري..و

   تو نخستين رحمت الهي در نجات انساني.قلبهاي پر لضطراب هر مادري با نگاه هاي دوست داشتني ات آرام ميگيرد و آمدن عزيزترين موجود زندگي را نويد مي بخشد...

  سلام به تو كه هر لحظه از زمان حياتي را اميد مي بخشي،سلام به تو كه زيبايي زندگي را نويد مي دهي .سلام به تو كه اولين نفس،اولين نگاه،اولين فرياد،اولين اشك و اولين عشق را مي بيني...

 

    آره امروز 15 ارديبهشت (5may) روز جهاني ماماست.شايد خيلي از شما دوستان اطلاع چنداني از اين حرفه در ايران نداشته باشيد.مامايي تنها رشته زيرگروه پزشكي است كه با مدرك كارشناسي مجوز مطب دريافت مي كند و نيز حق تجويز دارو را با اين مدرك خواهد داشت.دانشجويان مامايي از لحاظ رتبه تفاوت جنداني با رشته هاي بالاتر ندارند و حداقل تو كلاس ما، اگر اين همه سهميه ها نبود، بخصوص سهميه فرزندان هيئت علمي،خيلي از بچه ها مي تونستن رشته هايي مثل داروسازي و پزشكي رو بيارن.

   دانشجويان مامايي دانشكده ما مشكلات فراواني دارن كه با تلاشهايي كه ميكنن باز هم كسي براي حل اين مشكلات اقدام نميكنه...حالا بقيه بمونن يه عده از دانشجويان(در كل عده اي از جوانان امروزي) كاري كه نميكنن هيچ،با حرفاشون روحيه اونايي كه دغدغه مشكلات و دارن را تخريب مي كنن.

   ما حتي پارسال كه رييس جمهور به مشهد اومده بودن ايشون را هم  طي نامه اي در جريان مشكلاتمون قرار داديم اما تا امروز كه يكسال ميگذره هيچ خبري نشده!!!!!!!(دولت پاسخگو)؟؟؟؟

  البته تا حدي هم ميشه گفت" از ماست كه بر ماست" . آخه بيشتر بچه هاي مامايي مدام سرشون تو كتابه يا دارن واسه ارشد ميخونن و يا هم براي phd . اما هيچوقت با خودشون فكر نمي كنن كه بعد فارغ التحصيلي شون حتي اگه ارشد و phd هم داشته باشن اگه بازار اشتغال اينجوري باشه كه نميتونن كاري كنن.دانشگاه آزاد هم كه قوبونش برم هر سال كلي دانشجوي مامايي پذيرش ميكنه. البته با وجود اين همه ماما و اگر همه هم به كار گرفته شوند ما زير استانداردهاي جهاني هستيم،اما نميدونم چرا هيچكي به اين چيزا فكر نميكنه.

     تو دانشكده مون حتي يه تشكل هم نخواست واسه ما جشن بگيره اما اگه روز پرستار باشه همه سر اينكه كدومشون جشن بگيرن دعواشون ميشه..البته اين مطلب و حتما دوستاي پرستاري خودم مي خونن اما خودشون ميدونن كه تو دانشكده ما پرستار سالاريه كه البته باز هم به خودمون بر ميگرده. البته حتما به ما حق خواهند داد كه تو اين دانشكده مظلوم واقع شديم...ازشون خواهش ميكنم نظرشون و بدن...

   به هر حال مشكل كه فراوونه .واسه امروز تنها كاري كه تونستيم بكنيم ترتيب دادن يه جلسه با حضور رييس دانشكده مونه  واسه بيان مشكلاتمون.هر چند خيلي از مشكلاتمون مربوط به دانشكده نيست بلكه به وزارت بر مي گرده اما خوب ديگه از هيچي بهتره...

واسمون دعا كنين...

راستي ازتون ميخوام كه نظرتون رو و تلقي تون  رو راجع به رشته مامايي بگين..ممنون ميشم..

يه بار ديگه اين روز رو به تمام ماماهاي عزيز و بخصوص دوستان گلم تبريك ميگم...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:41  توسط سارا | 

 

خداوند خورشيدي است كه از پشت پلكهاي تو طلوع مي كند

    نه آن كه چشم باز كني و خدا را ببيني،

       بلكه چشم باز كن تا خداوند از دريچه چشمان تو به زندگي نگاه كند.

          خداوند در نگاه تو نشسته است.

            او منتظر بيداري توست.

               بيداري تو طلوع خداوند است...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:7  توسط سارا | 

سلام مهربان پروردگارم...

    ميدانم كه ميداني اين بار متفاوت از گذشته تو را مي خوانم...با تمام وجود...

   تو را در كنارم و لحظه لحظه همراهم حس كردم و چه زيبا بود با تو تنها شدنها...اما چه كم خواستم تا با تو تنها باشم....افسوس...........

    تو را در ذره ذره رمل هاي فكه،در ميان گلهاي فتح المبين و در سرخي خون آلود غروب شلمچه ديدم....تو را در لابلاي نيزارهاي اروند و در مظلوميت خاكهاي طلائيه حس كردم...و در غوغاي انفجار چزابه ...

    تو را ديدم...چه لطيف و مهربان در كنارم بودي...حضورت مرا از خود بيخود كرده بود و چنان مات و مبهوت بدنبال خودم ميگشتم كه گويي از نو متولد شدم...آري تو بودي و مرا تولدي ديگر بخشيدي....

    مهربانم مرا ياري كن تا همچنان متولد شده از نو باقي بمانم و همواره حضور سبزت در كنارم را احساس كنم...خدايا كمكم كن تا از ياد نبرم آنچه را كه ديدم و مگذار بار ديگر غرق در بي هويتي و غفلت خود شوم....

دوستت دارم......

 

شلمچه....اسفند 85

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 8:39  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خدا...خدا...خدا...
او با ماست ...همواره با ماست...نزدیکتر از آنچه تصور می کنیم.(نحن اقرب من حبل الورید)

از او دور می شویم اما باز منتظر ما می ماند تا به سویش باز گردیم...و او باز مهربانانه ما را می پذیرد...
او بی شک بهترین است...بهترین...
دوستت دارم ای دوست داشتنی ترین...

پیوندهای روزانه
پرسمان
خبرگزاری آفتاب
رسم انتظار
رهپویان وصال
پردیس من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
رز سفید
انتظارفرج
پرچين راز
دانلود
ستون آزاد(طنز و کاریکاتور)
اشراق نور(سایت یکی از اساتیدمون)
بچه مثبت
سكوت دل
صراط منير
منتظر
آنچه در ضمير توست
تجلي عشق
حرفهاي خودماني
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM